امسال فقط ثانيه بود انگار؛ ساعت و روز و ماه نداشت.
سفارش خرید الکل دادم و تا برسه اومدم اینجا که بنویسم.
بالاخره قبل از ورود به سال جدید تصمیم گرفتم نوشتههای وایتبردم رو پاک کنم. مشغول اتاق تکونی و فرستادن وسایل غیرضروری به سطل زباله با این دید که یه روز همهی اینها رو باید بذارم و برم بودم که یاد وایتبرد افتادم. چون همهی تصمیمهای جدی من توی زندگی به صورت یهو هست، این دفعه هم یهو تصمیم گرفتم خاطرات این یه سال رو فقط توی ذهنم نگه دارم.
وایتبرد مذکور در حال حاضر برای من در حکم یه وبلاگه. یعنی تمام حس و حال یه سال و یه ماه رو روی خودش داره. پارسال همین موقعها که حالم بین مرگ و دیوانگی در رفت و آمد بود نوشتم: «تو نباشی دیگه سایهای ندارم» یا «نمیدانی چه شبهایی سحر کردم/ بیآنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من» یا «اگر دل میکشیدت سوی دلخواهی/ به سویش میتوانستی خزیدن/ لیک تا آنجا که رخصت بود…تا زنجیر»
بعد از عید که اوور دوز امید بودم نوشتم: «هیچ شک نباید داشت… روزخوبتر فرداست… و با ماست» یا «همه با یک نام و نشان/ به تفاوت هر رنگ و زبان/ همه شاد و خوش و نغمهزنان/ ز صلابت ایران جوان» یا بعد که زندگیم ثانیه ثانیه شد و هم شوکه بودم و هم غمگین: «در این نبرد روح و تن/ بازندهها هم پیروز میشن» یا «شهامت من و توئه که ترس رو در من میکشه». جملههایی هم هستن که در لحظه به نظرم زیبا بودن و نوشتنشون دلیل خاصی نداشت:
«How vein it is to sit down to write when you have not stood up to live»
یا »Television is for apearing on- not for looking at»
یا نوشتههای مناسبتی:
«A poet who reads his verse in public may have other nasty habits»
خلاصه اینکه با روزگار ما سیاه شد و حالا باید سفید بشه.
الکل هم رسید؛ برم.
پ.ن 1: تموم شد.
پ.ن 2: همونطور که گفتم فقط نوشتههای خودم رو پاک کردم.
یک زمانی، خیلی سال پیش، آدم بزرگها را میدیدم و در حرکت دست و صورت و حرف زدنشان دقیق میشدم. چه آدم بزرگهای نزدیک، چه توی فیلمها.
بعد همیشه غبطه میخوردم به آن دستها که توی هوا میرقصیدند و جورخاصی بود و برای منِ دختر بچه هیجانانگیز. نحوهی نشستن آدمها هم، چه روی زمین و چه روی مبل، برایم جالب بود. فقط جالب هم نبود. میخواهم بگویم ساعتها برای هر کدام از این حرکتها تمرین میکردم. اما نمیشد. چیزی کم بود. چیزی که جلوی هر تغییری را میگرفت.
در یک روز پاییزی بدون هیچ آمادگی قبلی فهمیدم حرکات دست من هم مثل آنها شده. چه فرقی میکند؛ یک روز بهاری. مهم این است که من مثل آنها دستهایم را جور خاصی در هوا تکان میدادم. مثل آنها مینشستم و بلند میشدم. صدایم مثل آنها شده بود و اینطور نبود که این تغییر آهسته آهسته باشد که متوجه نشوم. ناگهانی بود. حتی از آن به بعد خندهی عکسهایم هم عوض شد. دیگر به ظرافتهای کوچک زندگی فکر نکردم. دیگر حرکت دست آدمها در هوا برایم جذاب نبود. دنیا را به قسمتهای کوچک تقسیم کردم؛ دیگر هیچ چیز برایم همهی دنیا نبود.
از آن روز، هر روز چیزی آزارم میدهد. چیزی درونم گم شده. کودکیام را هر روز در آرزوی بزرگ شدن و تمرین بزرگ شدن از دست دادهام. حالا منتظرم تا روزی نه آهسته آهسته که ناگهان دوباره به کودکی برگردم.
پ.ن: حرف آدم بزرگها شد. بد نیست این یاداشت را هم بخوانید.
ایـ-راندخت- شمارهی 46- شنبه 10 بهمن – یادداشت سردبیر
… و به چه علت باید سخنان سخت سست اکبر گنـ-جی دربارهی امام موعود دیدگاه جنـ-بش سبـ-ز قلمداد شود…
.
… آرای شخصی و ناروای گنـ-جی…
.
… رأی ناصواب گنـ-جی دربارهی امام خمـ-ینی یا روش نادرست او در برابر اصول قانون اسـ-اسی…
.
مگر از یاد بردهایم وقتی دکتر عبدالکریم سـ-روش شبهاتی دربارهی وحی و قرآن بیان کردند و آیتالله منـ-تظری در قالب رسالهای عالمانه و منتقدانه با حفظ احترام دکتر سـ-روش و پرهیز از تکفیر او و حتی دفاع از آزادی بیان و اندیشهی ایشان به رد محورهای رأی سـ-روش پرداخت؟
.
.
.
من که پیدا نکردم. شما اگر توانستید بیابید رابطهای بین صفتهای انتخاب شده برای سخنان اکبر گنـ-جی و آزادی بیان… صفتها و دفاع از نقد عادلانهی آیت الله.
بیمقدمه شروع کرد. راستش را بخواهید انتظارش را نداشتم. هیچ وقت اینقدر به هم نزدیک نبودیم که بیمقدمه شروع به درد دل کند. از خانوادهاش گفت. از پدر متعصبش که اجازهی هیچ کاری را به او نمیدهد. از مبهم بودن آیندهاش. از اینکه یک سوم زندگیاش گذشته و یک سوم آخر را هم که به پیری میگذراند. میماند یک سوم این وسط که میخواهد خوش باشد و آنطور که دوست دارد بگذراندش. با این همه فشاری که تحمل میکند و برای هر کاری که دوست دارد روزهایش را صرف اجازه گرفتن میکند، دور از ذهن نیست که به هر کاری دست بزند؛ آزادی را تجربه کند و بیقید و شرط شود. در حرفهایش گفت که تمام دلخوشیاش دو سه سال بعد و امتحان فوق است که کوچ کند به شهر دیگر. حتی به این دلخوشی هم امید نداشت. شاید اجازهی کوچ ندهند.
هر کلمهای که میگفت، خودم را حواله میدادم به یک ساعت قبل. به لحظهای که با بابا توی ماشین نشسته بودیم و میگفت هیچوقت نگذار اطرافیان و مسائل جانبی برایت تصمیم بگیرند. هیچوقت از تلاش برای رسیدن به هدفت دست برندار. هیچوقت تسلیم نشو…
هر جملهای که به مرثیهاش اضافه میکرد غمگینتر میشدم. شرایط او را نداشتم. تجربه نکرده بودم. دلخوشیهایم هم متفاوت بود. دغدغهی مسافرتش را داشتم؛ با همان عطش. امّا نه تنهایی؛ با خانواده. عاشق کتاب و موسیقی بودم؛ او نه. نمیتواند تنهاییاش را با اینها پر کند. او ورزش حرفهای؛ من نه.
نتوانستم کمکش کنم. گیرم چند سال آخر کمی از هم دور شده باشیم؛ اما خاطرات کودکی طنابی بود میان ما. چیزی را که همیشه به خودم کمک میکند پیشنهاد دادم: لذتهای کوچک زندگیات را پیدا کن. چیزی که شادت میکند. برای من کتاب؛ برای تو… باید پیدایش کنی. باید بدانی وقتی حس سر کوبیدن به دیوار داری چه کنی. وقتی دیوارها از چهار طرف نزدیک و نزدیکتر میشوند چه کنی. وقتی تنهایی، غمگینی، کلافهای، به هدفت نرسیدهای. برای من موسیقیست؛ تو… پیدایش کن.
از دیشب تا حالا غمگینم. حال و هوای او را نداشتم. نتوانستم کمکش کنم…
خوندن عبارت «خاطرههای غیرمشترک» برای من خیلی سنگین بود. کار خاصی نمیکردم. فقط گودرخوانی بود؛ مثل همیشه. تا به این پست رسیدم. راستش تا حالا بهش فکر نکرده بودم. این همه مدّت توی خاطرههای مشترک غرق بودم(البته اگر چیزی یادم میاومد. قبلن هم گفته بودم که مغزم بیشتر چیزها رو دیلیت کرده، ریسایکل بین هم نداره لامصب).
باید تجربهش کرده باشی که این سنگینی رو حس کنی. باید هر روزت بدون خاطرههای مشترک گذشته باشه تا مفهومش رو بفهمی. برای من روزهایی که با خاطرههای مشترک گذشتن، هفت هشت برابر بقیهی روزها هستن. ولی هر دو رو که توی ترازو بذاری، کفهی خاطرههای غیرمشترک پایینتره. باید تجربه کرده باشی…
پ.ن: خوشحالم که قلب تو برای او و قلب او برای تو به تپش میفته.
آقای برادر تلفن زده و میگه شعر گفتم. میگه حالا میخوام یه آهنگ هم برای این شعر بنویسم. خب، این دوجمله رو وقتی میخونید کاملن عادی به نظر میرسه. امّا برای من که با ایشون بزرگ شدم قضیه 180 درجه (بلکهم بیشتر) فرق میکنه. حالا میگم چرا. این آقای برادر «یک» کتاب هم نخونده (اغراق نمیکنم). اصلن هم نوشتن دوست نداره. حتی وقتی حرف نوشتن خاطرات روزانه میشه و بهش اصرار میکنم که بنویسه، باز هم زیر بار نمیره. تنها کتابی هم که بیشتر از نصفش رو خونده شاهنامه هست و البته باید بگم که در دوران نوجوانی فروغ و اخوان میخونده. اون هم به خاطر اینکه شعر بودن و خب بالاخره کوتاه هستن. گفتم کوتاه یاد دو سه سال پیش افتادم که رفته بود تهران و قرار بود برای من کتاب بخره. بهش گفته بودم با سلیقهی خودت و هر چیزی که جدید چاپ شده… قبولت دارم. با دست پر برگشت امّا توی اون همه کتابی که خریده بود یه داستان بلند برای دل ما پیدا نمیشد. همه داستان کوتاه. وقتی هم گفتم خب چرا این همه داستان کوتاه؟ گفت خب خودم حوصلهی خوندن داستانهای طولانی رو ندارم.
خلاصه با تعجب و همچنین ذوق و شوق فراوون بهش گفتم شعرت رو برام میخونی؟ خوند و جای شما خالی اشک بود که از چشم من سرازیر میشد. از اوّل تا آخرش گریه کردم. بس که زیبا بود و درست و کلمههای خوب و وزن و آهنگ و اصلن نمیدونستم در اون لحظه چه طور احساسم رو بهش بگم.
بعد از چند دقیقه که احساسات کنترل شد و تونستم فکر کنم، بهش گفتم آخه یعنی چی؟ من چند ساله آرزومه که شعر بگم. کتاب میخونم؛ شعر هم میخونم؛ هر روز هم مینویسم. ولی تا حالا نتونستم چیزی رو که توی ذهنمه با شعر بگم. آخه اصلن این انصافه؟ این عدل الهیه؟
گفتم عدل الهی، یاد صدا افتادم. چند ماه پیش مدّتی به این فکر میکردم که چه طور یه نفر هایده میشه و یه نفر من. یعنی مثلن خیلی سخت بود که صدای هایده به جای بهترین، بهتر بود و صدای من یه کم خوب؟ اونم من که عاشق خوندن هستم؟
اگر در مورد عدل الهی بخوام بگم که خیلی حرف برای گفتن هست. ولی آخه خدا! یه خط شعر… یه صدای خوب… یه جامعهی درست… یه دوست خوب… یه کم دلشورهی کمتر… مردن و زنده شدن هر روزهی کمتر…خون کمتر… خیلی سخت بود؟
پ.ن: تصمیم گرفتم تولّد امسالم رو متفاوت برگزار کنم. میخوام سال جدید رو احساس کنم. فعلن برنامهی همفیلمبینی تا صبح با گروهی که تازه راه انداختیم اوکی شده. برای صبحش برنامهای ندارم. شاید رفتم و برای خودم کادو خریدم و البته چیزی هم که توی ذهنمه یه پیادهروی طولانی هست؛ تنهایی. پیشنهادی دارین؟
اوّلین خاطرات زندگی. باید اعتراف کنم که احساس خوشبختی میکنم که از کودکی و حتّی وقتی سوادم هم کامل نبود اتفاقات روزمره رو مینوشتم. بعضیهاشون رو اینجا نوشتم و سعی کردم تا حدّ امکان شبیه خودش باشه(انتظار ندارید که َ ِ ُ رو هم بذارم؟) غلطهای املایی و علامت گذاری و نگذاری و جملهسازی رو هم به حساب تازه باسواد شدن من بذارین و البته توضیحهای داخل پرانتز رو با سواد الانم نوشتم که شک دارم خیلی متفاوت باشن.
_____________________________________________________
10/19
کلاس اوّل یک (این اوّلین خاطرهی زندگیمه و من از اینجا خاطرهنویسی رو شروع کردم.)
من خیلی دوست دارم توی مدرسه باشم. معلّمم من را خیلی دوست دارد من هم معلّمم را دوست دارم. معلّمم اسمش خانم موسوی است. من و دوستانم همه هم را دوست داریم(فقط دوست داشتن رو بلد بودم اون موقع). شش روز از هفته ما به دبستان میرویم. خانم نقّاشی نقّاشیهای قشنگی یادمان میدهد(دستش درد نکنه). خانم قرآنم قرآن یادمان میدهد. خانم معلّم هم میبَرَتِمون آزمایشگاه و توی کلاس ریاضی یا فارسی یا سرعت و مهارت در خواندن و نوشتن(احتمالن منظور این بوده که توی کلاس به ما این درسها رو میده). دیروز یعنی پنجشنبه دیکته داشتیم و من بیست گرفتم. ما درسمان چ است.( ینی الان دارم فکر میکنم که هنوز چ رو هم درست و حسابی بلد نبودم و خاطره مینوشتم)
؟/10
در خانه چه کردیم؟ (بله، من چ رو بلد شدم)
ما یعنی بابا و مامان و یکی برادرم از درخت نارنگی چیدیم. بعضی نارنگیها ریز بودند و بعزی نارنگیها بزرگ بودند(بعضیِ اوّل رو بعد (احتمالن بعد از اینکه ض رو یاد گرفتم) درست کردم.ولی بقیه رو نه) . بعزی نارنگیها که بزرگ بودند الان میخواهیم بدیم به همسایِهامون بدهیم امّا هنوز ندادیم.( خدای جملهسازی بودم من) امروز برای من خیلی خوب بود.(خدای لذّت بردن از کوچکترین چیزها هم بودم که البته بیشترِ بچّهها هستن)
(فکر کنم خستگی زیاد بعد از نارنگی چیدن روی جملهسازی من هم تأثیر گذاشته بوده)
…
10/20
امروز من و دوستانم ی یاد گرفتیم. خانم معلم که به ما درس چ داده بود خیلی زودی درس داد سه روز شد. اسلا(اصلن) همیشه زود درس میهد. من خیلی دوست دارم مشق بنویسم.(متاسفم برای گذشتهی خودم)
11/23
امروز و پریروز و دیروز باران شدیدی بارید.(کشتهی تاریخ دادنم هستم)
…
11/24
امروز جمعه است و بعضی جمعهها به گردش میرویم یا نمیرویم.( احتمالن میخواستم بنویسم «یا چی»، ولی میدونستم که هنوز اختراع نشده.)
(بزرگترین مسألهی من این بود که جمعهها به گردش میریم یا نه و هر جمعه هم نوشتم که گردش رفتیم یا نرفتیم تا زمانی که گویا احساس کردم زندگی جنبههای دیگهای هم داره. الان دارم به این فکر میکنم که خوبه که از یه زمان به بعد در مورد گردش رفتن یا نرفتن ننوشتم یا خوب نیست یا چی)
…
5/3
امروز 3 مرداد است. من کلاس اوّل را تمام کردم و دارم میروم کلاس دوّم(همهی معلّمها خودشونو کشتن که ما برای دوم تشدید نذاریم). من توی مهدکودک که قبلاً آنها (آنجا) درس میخواندم کلاس ثبتنام کردم؛ (در عجبم که از نقطه ویرگول استفاده کردم) امّا فقط برای تابستان. من این کلاسها را میروم: ژیمناستیک، زبان، هنرهای دستی.
- کارتون نوارهای قدیمی رو از توی انبار آوردم: سیاوش قمیشی،ابی، Ace of Bace، 1.1، 2.3. نه اشکها رو میتونم تحمّل کنم و نه دوری از این خاطرات رو. نوارهای خاطرهانگیز رو جدا میکنم و بقیه رو به انبار برمیگردونم. امّا اشک مجال گوش دادن به هیچ کدوم رو نمیده. (لعنت به پیشرفت تکنولوژی و mp3)
- «شازده کوچولو» رو چند بار خوندم. چند هفته پیش تصمیم گرفتم دوباره بخونم. ترجمهی احمد شاملو رو نمیتونم شروع کنم؛ چون ترجمهی اصغر رستگار رو برای تو خریده بودم. الان توی کتابخونهی منه؛ ولی اون رو هم نمیتونم بخونم. چون اسمت رو اوّلش نوشتم و هر بار که کتاب رو باز میکنم این قدر توی فکر و خیال میرم که کتاب رو هم فراموش میکنم.
- به جایی دعوت شدیم. لباسی میپوشم. همه دوستش دارن. میام توی اتاق و یاد تو میفتم که وقتی اینجا بودی این لباس رو پوشیدم. یه لباس دیگه انتخاب میکنم.
- عکسهای قدیمی رو نگاه میکنم. به جمعی نگاه میکنم که شاید دیگه هیچ وقت این جوری دور هم جمع نشن. طاقت دیدن عکسها رو ندارم و توانایی فراموشی صمیمیت حل شده در عکسها رو هم. پس تک تک اونها رو ،با دقّت، تا آخر نگاه میکنم.
- کتاب درسی «فلان» رو باز میکنم. لازمه بگم چرا نمیتونم یه جملهش رو بخونم و یاد بگیرم؟ هنوز مطلبی که در مورد این درس روی وایتبرد نوشتی رو پاک نکردم. حتّی الان که به وایتبرد احتیاج دارم.
آره، این حال من بیتوست. دارم ذوب میشم و این حال، خیلی خیلی درد داره. میدونی، دوست دارم مثل بازیگرهای توی فیلمها باشم. اینهایی که مشکلی دارن و هر روز خردتر از روز قبل میشن و بعد یه روز به خودشون میان و میگن من باید عوض بشم. من نمیتونم این جوری به زندگیم ادامه بدم و از سکانس بعد دیگه اون آدم قبلی رو نمیبینی. یعنی منم میتونم این نقش رو خوب بازی کنم؟
* نام ترانهای به خوانندگی علیرضا عصار

