این تنها راه نجات ماست
میدونین چرا خدا همینجور پشت سر هم داره گند میزنه؟ چون دست تنهاست؛ چون بیحساب و کتاب آدم تولید کرده؛ چون الان که تعداد زیاد شده نمیدونه باید چی کار کنه. دیدین پارسال و امسال چهقدر آدم مردن؟ واسه همین بود دیگه. میخواد مثلا تعادل ایجاد کنه. تنها راهی هم که بلده همینه. اما من راهحلش رو میدونم. یه پیشنهاد عالی دارم. پیشنهادم هم اینه که یه دستیار استخدام کنه؛ ترجیحا یه مادر. باور کنید اوضاع بدتر از چیزی که الان هست نمیشه؛ قول میدم.
مدتهاست روحم تیکه تیکه شده. هر تیکهش رو یه جا میذارم و از خونه میزنم بیرون. یکی تو دستمه و یکی تو کیف و یکی هم روی شونههام شاید. یهو به خودم میام و میبینم اونی که دستم بود رو تو اتوبوس جا گذاشتم و پیاده شدم. دنبال اتوبوس میدوم و بهش نمیرسم. از کجا میفهمم جا گذاشتم؟ ببین! توضیح دادنش سخته؛ ولی اگه میتونی تصور کن تو اتوبوس نشستی و از مقصد گذشتی و پیاده نشدی و حالا تو فکری چی کار کنی، و بعد از ده ثانیه به خودت میای و میبینی دو سه دقیقه قبل پیاده شدی و فقط داشتی روحت رو احساس میکردی اون تو. آره، همین.
باید بگم که این جریانِ یه روز و دو روز نیست. هر روز که از خواب پا میشم کارم همینه. تیکه تیکه کردن روح و جاسازی اون برای حمل راحتتر. بعضیهاشون وسط خیابون ازم جدا میشن. بعضیها تو کلاس جا میمونن. بعضیها وقتی تلفن رو قطع میکنم اون طرف خط میمونن و بعضیها وقتی یه اساماس رو پاک میکنم اون وسط گم میشن.
من به این زندگی تیکه تیکه عادت ندارم. دوست ندارم این سردرگمی رو. دوست ندارم خودم رو جایی جا بذارم و اونجایی که هستم نباشم. نه، نمیشه اینجوری.
دوست مجازی
از چند تا پرسش و پاسخ ساده شروع شد. گارفیلد و کارتون و ناهار و همین چیزهای ساده. بعد از شروع، پیچیده شد ولی. به اون سادگی اول نبود. حرف زدیم و حرف زدیم و حرف زدیم. شاید برای همه، درک دوستی مجازی راحت نباشه. اینکه یه دوستی فقط با حرف زدن به وجود بیاد. ولی برای ما این دوستی خیلی ارزش داشت. ارزشی که هر دو ساختیم برای خودمون. جوری این دوستی رو حس میکردیم که ما رو به سمت کامپیوتر میکشوند و بعد هم ساعتها حرف.
حالا که اون حسها رو نه من دارم و نه تو، اینجا در موردش نوشتم تا هم ثبت بشه و هم از تو تشکر کنم به خاطر همهی اون ساعتهای خوش؛ از همهی اون حسهای خوب؛ از همهی اون دلایلی که من رو پشت کامپیوتر نگه میداشت؛ از همهی بحثها، حرفها، ایدهها؛ از همهی آهنگهای مشترک.
حالا یه خاطرهی خوب دارم از همهی اون روزها.
روز جهانی وبلاگ
دیروز روز جهانی وبلاگ بود و با تاخیر یک روزه رسم این روز رو که معرفی پنج وبلاگ هست به جا میارم. مسلما تعداد وبلاگهایی که میخونم و وبلاگنویسهای خوبی که هر روز بهشون سر میزنم خیلی بیشتر از این تعداده.
1- خیاط باشی : یه وبلاگ قدیمی. متفاوت. کمتر وبلاگی پیدا میشه که همهی پستها قابل خوندن باشه. این وبلاگ اما، اینجوریه. احساس میکنم نویسنده میدونه چی میخواد بنویسه. تعجب نکنید؛ معمولا اینطور نیست.
2- خارخاسک هفتدنده : این وبلاگ رو باید خوند. «باید» خوند.
3- Things you can’t tell just by looking at her : تو دورهای که همه مینیمالنویس شدن و کسی هم حوصلهی خوندن نوشتههای بیشتر از دو سه جمله رو نداره، این وبلاگ غنیمته. میدونی که اگه پا روی عادتها بذاری و یه پستِ بیشتر از یه پاراگراف رو بخونی پشیمون نمیشی.
4- آقای از مُدافتاده یا اُلد فشن سابق و فانوس فعلی: وقتی یه روز شلوغ داشتی یا مثلا میخوای کاری رو شروع کنی و انرژی لازم رو تو خودت نمیبینی بهترین کار لم دادن روی صندلی و دیدن این وبلاگه.
5- مینیمالهای هوایی من : برای من که عاشق سفرم، خوندن مینیمالهای گاه و بیگاه از کسی که همیشه در سفره خیلی دوستداشتنیه. این نوشتهها که گاهی هم از حالت مینیمال خارج میشن معمولا در مورد رفتار مهماندارها و کارهای عجیب و غریب مسافرهاست.
زندگی بدون فکر و دغدغه و نگرانی ام آرزوست
تو ویلا نشستم. موبایل ُ میارم که اس ام اس بزنم و بگم بعدازظهر راه می افتیم سمت خونه. بعد فکر کردم شاید به خونه نرسیدم. اون وقت اون طرف خط هر وقت اس ام اس ُ بینه یاد من می افته. زندگی ش تلخ می شه. فکرش بیشتر می شه.
موبایل ُ میذارم کنار.
دیدی بعضی وقت ها دوست داری یه اتفاق هیچ وقت شروع نشه که به انتظار پایان نشینی؟ بعد این قدر برای شروع هیجان داری که دوست داری همین جور این احساس ادامه پیدا کنه؟ همون. من الان این جوری م.
پ.ن: این اولین پست وبلاگ با لپ تاپ ِ جدید بود
برمیگردم…….. اَ اَ اَ اَ اَ… دیدی برگشتم؟
این روزها سرم خیلی شلوغه. وقت نوشتن وبلاگ پیدا نمیکنم. سختگیرتر هم شدم. تو این مدت موضوعهای مختلفی به ذهنم رسیده؛ ولی ترجیح دادم بهشون زمان بدم تا پختهتر و کاملتر بشن. مثل قدیم نیستم که نیم ساعته مینوشتم و پست میکردم. تو*ییتر هم این وسط نقش بَدمَنِ ماجرا رو بازی میکنه. وقتی هر حرفی رو که میخوای بزنی تو یه جمله(حداکثر دوتا) مینویسی و پست میکنی، دیگه وبلاگت جای حرفهای خودمونی نیست. اینقدر صبر میکنی تا… .
اینجوریاست که اینجا خاک میخوره و دوستان باوفای وبلاگیت میان سر میزنن و تو شرمنده میشی که نه چیزی مینویسی و نه میتونی به وبلاگشون سر بزنی.
همه اینها رو گفتم که بگم به زودی کارهام تموم میشن و سرم خلوت میشه و اینجا میشه مثل روز اول. سو پلیز ستِی این تاچ
تفاهمات زن و شوهری
(واقعی)
- چهقدر شما دو نفر به هم میاین :*
- وااا! ینی من این قدر پیر شدم؟
-
واقعی
بیست و چهار ساله بود که ازدواج کرد. از اون به بعد هر وقت حرف رقص و پایکوبی میشد میگفت: «نه، دیگه از ما گذشته»!
